loveeeeeee |
|
بدون شرح امروز داشتم شعر " دختراي ننه دريا " سروده ي زنده ياد احمد شاملو را گوش مي کردم . يه قسمتش خيلي توجه منو جلب کرد . ترسيم دنياي امروزي در سالها پيش : کوره ها سرد شدن سبزه ها زرد شدن خنده ها درد شدن
از سرتپه شبا شيهه ي اسباي گاري نمي ياد از دل بيشه غروب چهچهه سار و قناري نمي ياد ديگه از شهر سرور تک سواري نمي ياد ديگه مهتاب نمي ياد کرم شبتاب نمي ياد برکت از کومه رفت رستم از شاهنومه رفت تو هوا وقتي که برق مي جهه ، بارون مي کنه کمون رنگه به رنگش ديگه بيرون نمي ياد رو زمين وقتي که ديو دنيا رو پر خون مي کنه سوار اسب قشنگش ديگه ميدون نمي ياد شبا شب نيست ديگه يخدون غمه عنکبوتاي سياه شب تو هوا تار مي تنه ديگه شب مرواريد دوزون نمي شه اسمون مثل قديم شبها چراغون نمي شه غصه ي کوچک دردي مثل اشک جاي هر ستاره سو سو مي زنه سر هر شاخه ي خشک از سحر تا دل شب جغد که هو هو مي زنه دلا از غصه سياست اخه پس خونه ي خورشيد کجاست ؟ قفله بازش مي کنيم قهره نازش مي کنيم مي کشيم منتشو مي خريم همتشو ديگه دي مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه دنيا زندون شده نه عشق ، نه اميد ، نه شور برهوتي شده دنيا که تا چشم کار مي کنه مرده ست و گور نه اميدي ، چه اميدي ؟ به خدا حيف اميد ! نه چراغي ، چه چراغي ؟ چيز خوبي مي شه ديد ؟ نه سلامي ، چه سلامي ؟ همه خون تشنه ي هم ! نه نشاطي ، چه نشاطي ؟ مگه راهش مي ده غم ؟ حالا ما دوست داريم : غم بره گريه کنون خونه ي غم جا بمونه .... بايد تلاش کنيم مگر نه ديگه نمي نونيم مهربوني رو چگونه بايد نوشت .
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:37 |+|
|