loveeeeeee |
|
اینم یه داستان رمانتیک و عشقولانه !
تو خيابون تند تند راه ميري... به هيشکي نگاه نمي کني.... کسيم به تو نگاه نمي کنه... از لابلاي پسراي قد لبند و مو ژل زده مي گذري.... و صداي خند ه هاي بلند دخترا رو مي شنوي و از کنارشون رد ميشي ........ از دور ميبينيش... با چشماي سياهش تو رو نگاه مي کنه... با بدبختي خودتو بهش ميرسوني.... ميري جلو... با هم قرار مي زارين برين يه رستوران شيک... يه رستوران پيدا مي کنين.... اول تو ميري جلو اونم پشت سرت داره مياد... ولي ....يهو...يه صدا.... صداي جيغ و بعدش له شدن.... برمي گردي نگاه مي کني... ميبينيش که له شده و رد چرخ دوچرخه چسبوندتش رو زمين... همون جا داد مي زني : ؛ خداياااااااااااااااااااااااااااا چـــــــــــرا من ســــــــــــــــوسکــــــمممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 16:58 |+|
|