تبليغاتX
loveeeeeee
loveeeeeee

اینجا هنوز تاریکیست...

اینجا هنوز تاریکیست...
 

اینجا هنوز تاریکیست...

اي کساني که مأمور دفن من هستید...
در انتظار چیستی؟
اینجا هنوز تاریکیست...
تنها نشسته ای
و سیگار می کشی
به ندای درونت گوش کن
حرفهایش را جدی بگیر
ایمان بیاور که این سرباز کوچک
خواب اسطوره شدن دیده است
زمان رفتن فرا رسیده است.....!
 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 16:1

|+|

http://omid-20.blogfa.com

اینم یه داستان رمانتیک و عشقولانه !

تو خيابون تند تند راه ميري...

به هيشکي نگاه نمي کني....

کسيم به تو نگاه نمي کنه...

از لابلاي پسراي قد لبند و مو ژل زده مي گذري....

و صداي خند ه هاي بلند دخترا رو مي شنوي و از کنارشون رد ميشي ........

از دور ميبينيش... با چشماي سياهش تو رو نگاه مي کنه...

با بدبختي خودتو بهش ميرسوني....

ميري جلو... با هم قرار مي زارين برين يه رستوران شيک...

يه رستوران پيدا مي کنين....

اول تو ميري جلو اونم پشت سرت داره مياد...

ولي ....يهو...يه صدا....

صداي جيغ و بعدش له شدن....

برمي گردي نگاه مي کني...

ميبينيش که له شده و رد چرخ دوچرخه چسبوندتش رو زمين...

همون جا داد مي زني : ؛ خداياااااااااااااااااااااااااااا

چـــــــــــرا من ســــــــــــــــوسکــــــمممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 16:58

|+|

http://omid-20.blogfa.com

سادگی - حرف اول !!!

  سلام دوستان گلم  

ببخشید که این مدت آپ نکردم و تنهاتون گذاشتم

چند خطی حرف دل واستون نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد  .

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد  ،   وسعت تنهائيم را حس نکرد  ،   در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم راحس نکرد  ،   درهجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد  ،   آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد

 

 

سادگي


وقتي ساده‌اي ،


ساده عين  كاغذ كه سفيد است و بي‌نقش،


آنوقت زندگي و آدمها هر چه بخواهند بر تو خواهند نوشت.


اينكه زندگي يا ديگران نقشي از غم بر تو بنويسند يا نقشي از شادي


دست تو نيست، دست تو نيست، چون تو ساده‌اي.


وقتي ذهن سپيد و ساده‌ات را داري خوشي، اما خوشي تو دير نمي‌پايد،


هميشه خطي هست، بله يك خط كه به ساده‌گي‌ات مي‌خندد.


تقصير خط است يا تو؟


تو نمي‌داني. هميشه همينطور است.


از وقتي زاده مي‌شوي تا وقتي كه مي‌ميري،


كابوس يك خط با توست.


با همه اين خطها تو ساده مي‌ماني،


چون تو ساده‌اي،


ساده عين همين كاغذ كه سفيد است.


تو ساده‌اي پس ساده مي‌ماني، چون بايد ساده بماني.


تو ساده مي‌ماني، تقصير زندگي‌است يا تو؟


تو نمي‌داني.


هميشه همينطور است.


از وقتي زاده مي‌شوي تا وقتي كه مي‌ميري،


كابوس يك خط با توست.


سعي كنيم اين كابوس فقط يك كابوس باشه


دل هاي خودتون رو خط خطي نكنيد


بزاريد هميشه روشن بمونه


پاك


ساده


مهربان


و دوست بداريد


لذتي كه در دوست داشتن و مهرباني هست در هيچ چيز نيست



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 0:55

|+|

http://omid-20.blogfa.com

حرف دل

 


خوشبخت ترین پسر کسیه که اولین عشق یه دختر باشه. و خوشبخت ترین دختر کسیه که اخرین عشق یه پسر باشه

می دونی دوست یعنی چی؟ یعنی: د: داشتن . و: اونی که . س :ستایش کردنش . ت: تمومی نداره

هرگاه که خدا تو را به لبه پرتگاه برد به او اعتماد کن.زیرا یا تورا از پشت می گیرد یا به تو پرواز کردن را خواهد اموخت

نه!نرو!صبر کن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايي

تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هست

زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است

زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم.

                 
اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم.

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد

کورش کبیر گفته:اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید!!!

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي......اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها ازچشمات جاري ميشه
shiva
سازنده‌ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن. پرمعني‌ترين كلمه ما است ... آن را به كار ببر.عميق‌ترين كلمه عشق است ... به آن ارج بنه. بي رحم‌ترين كلمه تنفر است ... از بين ببرش. سركش‌ترين كلمه حسد است ... با آن بازي نكن. خودخواهانه‌ترين كلمه من است... از آن حذر كن. ناپايدارترين كلمه خشم است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترين كلمه ترس است ... با آن مقابله كن. با نشاط‌ترين كلمه کار است ... به آن بپرداز. پوچ ترين كلمه طمع است ... آن را بكش

زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها. اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

منتظر باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد ودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري

زندگي هنر نقاشي كردن است بدون استفاده از پاك كن سعي كن هميشه طوري زندگي كني كه وقتي به گذشته برميگردي نيازي به پاك كن نداشته باشي

فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود

با سيم ناز مژه هات يه عمر گيتار ميزنم /نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشمات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن/دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم

روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو/ دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد / کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو.
shiva



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 21:11

|+|

http://omid-20.blogfa.com

درد دل ( ای روزگار )

 

شنيدم با خدايت عهد بستي

همان جايي كه بر خاكم نشستي

 

وگفتي چله مي گيرم برايت

ولي پيمان خود را هم شكستي

 

شكايت هم ندارم در كنارم

کماکان ماه شب هايم تو هستي

 

اميدي بر دعايت هم ندارم

در اين هنگامه ي كوتاه دستي

 

گرفته قلب خورشيد از دعايم

و مي گويد كه خيلي خود پرستي

 

عجيب است آسمان هم گريه سر داد!!

ببين بغض خدا را هم شكستي

 

 

بنال اي دل كه دنيا را بقا نيست چو آرامش در اين دنيا دارفنا نيست
بنال اي دل نماند جاودانه بجز عشق  و نواي  عاشقانه
بنال اي دل به لحن ناي داوود كه هر ناليدنش ذكر خدا  بود
بيا تا از پي اش با هم بگرديم كه هر دو  آشنا با آه  و درديم
بنال اي دل كه يارم زار و خسته  به پشت  پرده  غيب  نشسته
بنال اي دل به هر صبح وبه هر شام چو تنها  اشك ريزد آن  دلارام
بنال اي دل ز غمهايم گذر كن كه تنها ناله بر آن  منتظر  كن
بنال اي دل كه يارم در نماز است  سرا پا ناز و در حال  نياز است
بنال اي دل كه بس آزرده ام من كه رد پاي او گم كرده ام من
نشانم ده حريم سامرا را  مگر  پيدا  كنم آن دل  ربا را
بنال اي دل گل بي خار من كو نشينم چون بنفشه  بر لب جو
مگر عكس رخش در آب بينم دگر او را مگر در خواب  بينم
كه من آلوده ام او پاك ومعصوم از اين رو گشته ام ناكام ومحروم
بنال اي دل چو آيد بوي نرگس بخوبي عطر او را ميكنم  حس
خدايا در فراقش ناله تا كي به سينه داغها چون لاله تا كي
خدايا رازها در پرده تا كي  زغيبت  قلبها  آزرده  تا  كي
بنال اي دل با شور و فرياد كه يا مهدي جهان پر شد زبيداد
كجايي اي گل زهرا كجايي؟تو اي مهر آفرين لطف خدايي

 

اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

 درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

 اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

 گرد رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

 مشکل بی ستاره ها  يه کم ستاره چيدنه

 اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

 آرزوی عاشقا يه شب کبوتر شدنه

 اين روزا کار آدما دلای پاک بردنه

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 22:0

|+|

http://omid-20.blogfa.com

من یه پسر دیوونم

یه پسر  دیوونم

 یه پسر  دیوونم  اینو همه میدونن! این وبلاگ رو واسه دل خودم ۲ سال پیش  زدم.  وقتایی که

 حوصلم سر میره میام اینجا مینویسم از

 احساساتم درونم از هرچی که بخوام مینویسم. اینجا مال منه سندشو دارم پس 4 دیواری اختیاری. پس تا

بتونم مینویسم می فهمی؟! مینویسم


دور و برت رو نگا کن... اینجا زندگیه نه فیلمه نه قصه نه مغازه عروسک فروشی. که یه روز یه عروسک

 یه بازیچه رو بیای ببری یه سال که سرگرمت کرد وقتی دیگه خسته شدی برش گردونی به همون عروسک

 خونه .بعد حالا دوباره بخوای بیای سراغش ...دیگه نه اون بازیچه هم غرور داره... اون عروسک هم دلش

 میخواد مال یکی باشه که هیچ وقت تنهاش نذاره که همه بازیها و خوشیاش با اون باشه


خداییش تو این همه مدت نه تو شبیه قصه ها بودی نه من .ولی نه حالا که فکرشو میکنم میبینم چرا!!! یه

 ذره شبیه قصه ها بودیم آخه همیشه اخر قصه همین جوریه یکی راضی و خوشحال میره اون یکی میمونه

و میسازه .یکی خندون یکی گریون .همیشه آخر قصه همین بوده یکی میره یکی میمونه. همیشه آخر قص

ه همین بوده همیشه عشق یعنی آبر یعنی چشمای تر یعنی دل شکسته یعنی یکی که تنها مونده تنها با یه

عالمه غم یعنی غروب یعنی بارون دیدی چه قدر شبیه قصه ها بودیم...حالا من میرم میرم حتی دیگه نگاهم

رو هم بهت پس نمیدم .چون چشمات ایینه نیست از جنس آهنه .دل بستن به تو بزرگترین اشتباه من بود .چون

 تازه فهمیدم دلت از جنس سنگه.چون تازه فهمیدم تو همبازی همه عروسکایی !!!عروسکایی مثه من


تو به وسعت تنهایی های من سرت شلوغه


چون تازه فهمیدم تو هر روز تو ویترین مغازه ها دنبال یه عروسک تازه میگردی .تو از این عروسکا

کلکسیون داری .پس جای من اینجا نیست اما حیف که دیر فهمیدم .حیف که دیر فهمیدم تو خاطره هات فقط

 نقش یه رهگذرو داشتم .


دل من همیشه تو خواب زندگی میکرد من هی از آخر کار میترسوندمش اما اون اهل ترس نبود .حالا همش

 بهش میگم دیدی اونم نموند؟دیدی اونم اهل عشق ودل نبود؟اما دلم همش ساکته .حرف نمیزنه آخه فکر کنم

 از اولم حرف زدن بلد نبود.................اره این منم عرو سک زشت تو.....

 

همه این حرفارو زدم چون واقعا" دلم گرفته بود

 

 

 

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 21:42

|+|

http://omid-20.blogfa.com

====> فريدون فروغي <====

تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

 

آبي آبي مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي
درياهاي بي تابي

آبي آبي مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي
درياهاي بي تابي

آبي يعني دل من
دريايي که اسيره اين چهره ي تقديره که رنگ از تو ميگيره

وقتي که خيره ميشم به عمق حوز کاشي
حس ميکنم تو هستم حتي اگه نباشي
من رنگ گنبدا رو چشماي تو ميبينم
سجدم به جانب توست اينه معناي دينم


آبي آبي مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي
درياهاي بي تابي

دل خسته ام از اينجا از آدماي دنيا
همين امروز و فردا دل ميزنم به دريا
دل ميزنم به دريا
رنگ تو رو ميپوشم
از عمق آبي عشق چشم تو رو مينوشم

آبي آبي مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي
درياهاي بي تابي

آبي آبي مهتابي
آبي تر از هر آبي
از چشماي تو ميگم اين آيه ها ي آبي
درياهاي بي تابي


 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:20

|+|

http://omid-20.blogfa.com

دو بیتی های زندگی....

 
دو بیتی های زندگی....

من به راهی از فرط خیال

                  راهها در چشم من بیراه شد

              زندگی روی غم آلودی نمود

                           روی من در حسرت من ، آه شد

                                                                                                          

من هراسان بودم از بیداد شب

                                                     شب به پابوس من آمد،بیش و کم

                        بیش و کم ، من ماجرای غم شدم

                                                                                در دلم زخمی نشت از نیش و غم

                                                                                                           

                                                   من در اندام غریب شاخه ها

                     لانه ای می خواستم از بهر خویش

                                                                              نارون با زاغ همراهی نمود 

                                                 لانه ای نامد مهیا تهر خویش

                                                                                               

                                     

 

 

 

 

 

 

 

من تب و تاب صدا بودم به شب

                               نقطه ای تاریک بودم در زمین

                 دست ناز آلوده ای فرفم شکافت

                                                              خون من ریخت بر فرق زمین   

                                                                                           

                          من به دنباله صدائی ،پا به پا

                                                   گه به این سو ، گه به آن سو در تلاش

هجو مردم، ذهن را آشفته کرد

                                                     کین چنین افتاده ام در ارتعاش

                                                                                   

 راهها رفتم،طلوغ و غروب

                                        دیده ام در پیچ و تاب جاده ها

                           راهها و خستگیها هیچ بود

                                               درد بود،این رفتن بیراهه ها

                                                                                  

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 11:56

|+|

http://omid-20.blogfa.com

عشق........

 


مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد

من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم


فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

از دوري خون گريه مي كنم


عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق

 

عشق یعنی... !!!

پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم.
دخترگفت:فکر کنم شنيده باشي که مي گن عاشقي که تنهاباشه توي دنيانمي مونه!!!توکه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که نمي خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جورگناهه!!!!!
دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفريادزد: عشق پاک ديگه هيچ جايدنياپيدانميشه............ودختروبراي هميشه تنهاگذاشت...عشق پاک ديگه حتي توقصه هام معني نداره...

 

عشق



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:52

|+|

http://omid-20.blogfa.com

عشق نامه..........

 
  عشقنامه
 
@سلام
 
سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود!
بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود!
 
هشتمین برگ عشق نامه(عشقولانه)رو با نام پروردگار جهانیان شروع می کنم:
 
 
@مانکن(تا به حال در نکاه مانکن های پلاستیکی دقیق شده اید؟)
 
توی ویترینِ یه بوتیک ٬مانکن پلاستیکی٬
نگاشو به عابرا دوخته وپلک نمی زنه!
چشماشو نقاشی کردن روی صورتش٬ ولی٬
انگاری تو اون چشا صد ستاره روشنه!
 
 
خسته س ازتکون نخوردن! خسته ازخسته شدن!
ویترین شیشه براش مثل یه جورقفس شده!
بین این مغازه های سوت وکور لعنتی٬
مث یه برده پیر٬ عمریه دس به دس شده!
 
 
هردقیقه یه لباسی به تنش می کنن
خود اون خیلی از این لباسا رودوس نداره!
مانکن ازنگاه این عابرا ذلّه س ولی حیف٬
نمی تونه پاشو از شیشه ها بیرون بذاره!
 
 
من یه مانکن! تو یه مانکن دنیا !ویترین تماشاس!
همه محکوم سکوتیم! آخر قصه همین جاس!
 
 
مانکن چشماشو دوخته به خیابون٬ آخه اون٬
عاشق مانکن تو ویترین روبه روییه!
عابرا رو نمی بینه! خیلی وقته که دلش٬
بی قرار دختر غمگین روبه روییه!
 
 
ازبوتیک روبه رویی یه دونه مانکن ناز٬
چشمای آهوییشو سپرده به چشمای اون!
بالبای بسته ازاونور شیشه ها میگه:
((_مرد من!مانکن عاشق!همیشه باهام بمون!))
 
 
هفته هامی گذرنُ اون دو تامانکن هنوزم٬
ازنگاه کردن هم یه لحظه غافل نمی شن!
دورن ازهم ولی بین دلاشون فاصله نیست٬
شیشه هاحریف عشق این دوتادل نمی شن!
 
من یه مانکن! تو یه مانکن! دنیا ویترین تماشاس!
همه محکوم سکوتیم! آخر قصه همین جاس!
                     @ یغما گلرویی@
 
 
*متولدین آبان ماه٬ تولدتون مبارک*
 
 
@یکی از انواع دسته بندیهای عشق به شرح زیر است:
 
1-عشق افلاطونی:که به آن عشق پاک یا ایده آل می گویند.درآن بین دو شخص جذبه وکششی بدون روابط جنسی به وجود می آید.مبنای عقلی وعلمی نداشته وتخیلی است.در عشق افلاطونی٬ قیودات اخلاقی٬ مذهبی واجتماعی مانع ازانجام روابط جنسی می شود.(اما گاه این ﻤﺴﺄله با انحرافات جنسی نیز همراه است).
 
 
2-عشق خیالی:بیشتر نزد دختران دیده می شود وموجب علاقه به ستارگان سینما ویا قهرمانان داستلن ها می شود.مخصوﺻاً دخترانی که سالها درانتظار شوهر ایده آل خود هستند وخود رادر این انتظار پیر می کنند.
 
 
3-عشق شاعرانه:عشقی که به واسطه موانع اجتماعی ویا اخلاقی ویا قانونی دست عاشق از معشوق کوتاه است.در این حالت عاشق را که دارای طبعی لطیف وفکری بدیع است٬ در قالب اشعار موزون ودلچسب٬ از بی اعتنایی معشوق رنج می برد وازهجران وآزار وجود رقیبان شاکی است.به همین دلیل در وصف شکل وشمایل معشوق٬ معانی بدیع واشعار لطیف پدید می آورد.
 
 
@پیدایش عشق به دو گونه است:
 
1-عشق با یک نگاه(عشق ناگهانی):در این حال ابتدا شخص٬ تصورات وتخیلات ذهنی وایده آلی از یک موجود در شعور باطنی خود داشته وبعد به دلیل برخورد با شخصی که با تصورات قبلی او هماهنگی دارد عشق نا گهانی ایجاد می شود.اما به دلیل عدم هماهنگی اخلاقی٬ کم دوام است.
 
 
2-عشق تدریجی:این عشق در اثر تفاهم وتجانس اخلاقی ودر اثر معاشرت وآشنایی حاصل می شود وبادوام٬ آرام ومنطقی است.شاید کامل ترین نوع عشق ٬عشق تدریجی در پی یک عشق ناگهانی باشد.
 
*اگر زندگی با شادی وغم همراه است نباید از آن بیم داشت.(بودا)
 
@آرایش حالات مختلف چشم(1)
*آرایش چشمان گود افتاده
یک رنگ روشن کرم پودر را انتخاب کرده .آن را درست بالای قسمت کاسه چشم بکشید وخوب ماساژ بدهید.در این مورد نباید از سایه استفاده کرد زیرا باعث می شود گودی چشم بیشتر نمایان شود.
 
*آرایش چشمان رو به پایین
با خط چشم خطوطی به سمت بالا و خارج رسم کنید.سایه را نیز به سمت بالا ماساژ دهید .دقت کنید سایه به طرف خارج منحرف نشود.
 
*غنچه خوشبختی در جای تاریک٬ بیصدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست ولی کمتر از آنجا می گذریم ٬وآن قلب ماست.(موریس مترلینگ)
 
*روزی ز لپ يار کردم بوسی
*گفت هم بی ادب و هم لوسی
*گفتم گناهم چيست کردم بوسی
*گفت لب رو ول کردی لپ ميبوسی
 
@هزاران بوسه تقدیم به دوستای گلم



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 12:21

|+|

http://omid-20.blogfa.com

عشق مدار کسی است که ........

در حال بارگذاري تصوير ...

عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از پیامد ها و نتایج واهمه ندارد.او در اینجا و حالا زندگی می کند.

نگران نتیجه نیست.نگرانی کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش چه می شود.تنها در اینجا باش و به تمامی عمل کن. حسابگری را کنار بگذار.شخص ترس مدار مدام در حال حسابگری – نقشه کشی- منظم کردن و محافظت است.تمام زندگی اش اینگونه از بین می رود.  
***********
هیچکس دشمن شما نیست.

حتی اگر تصور می کنی کسی مقابل تو است آنقدر ها هم دشمنی ندارد چرا که درگیر کار خود است.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.این موضوع باید قبل از برقراری ارتباط حقیقی درک شود.روی این موضوع مراقبه کن.هیچ جا مانعی ایجاد نکن.گذرگاهی همیشه باز و گشاده باش بدون هیچ دری در برابرت.

***********

بخاطر بسپار:اگر به کسی اجازه دهی تا به عمق وجودت رسوخ کند دیگران هم چه مرد و چه زن این اجازه را به تو خواهند داد.چون وقتی به کسی اجازهء نفوذ می دهی در واقع اعتماد بوجود می آید.وقتی تو نترسی دیگران هم بی ترس می شوند.

***********

شهامت بسویتان خواهد آمد.تنها با فرمولی ساده شروع کنید: هرگز ناشناخته را از دست نده.همیشه ناشناخته را برگزین و به پیش برو.حتی اگر به زحمت بیفتی ارزشش را دارد.همیشه سودمند است و شما به این صورت بالغ تر –صادق تر و هوشمند تر می شوید.

********** 

شخص با پذیرش ترس هایش بی ترس می شود با دیدن حقایق زندگی و تشخیص اینکه این ترس ها طبیعی هستند شخص آنها را می پذیرد.    
***********
               
تنها راه بی ترسی پذیرفتن ترس است.آنگاه انرژی آزاد شده به آزادی تبدیل می شود. ولی اگر ترس را نکوهش کنید آنگاه سر بر می آورد.

***********

به محض زایل شدن ترس –معصومیت حاضر می شود و این معصومیت خیر مطلق است- کل جوهر یک انسان مذهبی.معصومیت قدرت دارد.این معصومیت تنها معجزهء وجود است.با معصومیت هر چیزی امکان پذیر است.

***********

ترس بیش از چند سانتی متر عمق ندارد.چیزی برای ترسیدن وجود ندارد.

***********

وقتی طبیعی باشی و بگذاری اتفاقات خود بخود روی دهند خداوند پشت و پناه تو خواهد بود.

***********

اگر عاشق باشی خواهی دید که کل هستی دارای فردیت است بی جهت انرژیت را صرف کشدن و هل دادن عشق نکن

با دقت نگاه کن و با اشیاء ارتباط برقرار کن.از آنها کمک بگیر تا مقدار زیادی از انرژی حفظ گردد.

***********
ترس چیزی جز بی عشقی نیست .عشق بورز و ترس را فراموش کن. اگر حقیقتا" عشق بورزی ترس ناپدید می شود.

با ترس نجنگید.در غیر اینصورت بیشتر و بیشتر می ترسید

 و ترس تازه ای وارد و جودتان می شود. این- ترس از ترس است

که بسیار خطرناک است.اگر در زندگی می ترسی پس بیشتر

عشق بورز اما شهامت در عشق احتیاج به جسارت دارد.در عشق ماجراجو باش.بیشتر عشق بورز- بدون شرط عشق بورز چراکه هرچه بیشتر عاشق باشی کمتر می ترسی.

در حال بارگذاري تصوير ...



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 12:46

|+|

http://omid-20.blogfa.com

 

يك بغل دلواپسي....!

 
 
عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك
عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك
 
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار
عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار
 
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور
 
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه


عشق گاهي شور رستن در گياه
عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه
 
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني
رمز هوشياريست در مستي مي
 
عشق گاهي آبي نيلوفريست
قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست
 
عشق گاهي معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي در برگ ريز

عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب
 
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا
اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا
 
 عشق گاهي طعم وصلت مي دهد
مزه ي شيرين وحدت مي دهد
 
عشق گاهي شوري هجران دوست
تلخي هرگز نديدن هاي اوست

عشق گاهي يك سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب
 
عشق گاهي مشق هاي كودكيست
حس بودن با خدا در سادگيست
 
عشق گاهي كيمياي زندگيست
عشق در گل راز ناپژمردگيست
 
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن ما شدن
 
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را سر مي دهد
 
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب
عادتي شيرين به نجواي دو لب
 
عشق گاهي مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل مي افتد به دام
 عشق گاهي سر به روي شانه اي
اشك ريز آخر افسانه اي
 
عشق گاهي يك بغل دلواپسي
عطر مستي ساز شب بو اطلسي
عشق گاهي هم حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند
 
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد
 
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش
گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش
 
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع
 
عشق گاهي بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري
 
عشق گاهي هم خجالت مي كشد
دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد
 
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند
هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند
 
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد
 
عشق گاهي در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان مي شود
 
عشق گاهي رود را خواهد شكافت
فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت
 
عشق گاهي خارج از ادراك هاست
طعنه ي لولاك بر افلاك هاست
عشق گاهي استخواني در گلوست
زخم مسماريست در پهلوي دوست
 
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي اشك ريز
 
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند
گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند
 
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي
 
عشق گاهي موج دريا مي شود
گاه با ساحل هم آوا مي شود
 
عشق گاهي چاه را منزل كند
يوسفين دل را مطاع دل كند
 
عشق گاهي هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد
 
عشق گاهي در فنا معنا شود
واژگان دفتر كشف و تمناها شود
 
عشق را گو هرچه مي خواهد شود
 
با تو اما عشق پيدا مي شود
بي تو اما عشق كي معنا شود...؟

( نظر شما رو با دل و جون می پزیرم ) 

 امید متولی



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 12:41

|+|

http://omid-20.blogfa.com

بدون شرح

امروز داشتم شعر " دختراي ننه دريا " سروده ي زنده ياد احمد شاملو را گوش مي کردم .

يه قسمتش خيلي توجه منو جلب کرد .

 

ترسيم دنياي امروزي در سالها پيش :

                       

 

         

کوره ها سرد شدن              سبزه ها زرد شدن          خنده ها درد شدن 

 

از سرتپه شبا شيهه ي اسباي گاري نمي ياد

 

از دل بيشه غروب چهچهه سار و قناري نمي ياد

 

ديگه از شهر سرور تک سواري نمي ياد

 

ديگه مهتاب نمي ياد    کرم شبتاب نمي ياد     برکت از کومه رفت    رستم از شاهنومه رفت

 

تو هوا وقتي که برق مي جهه ، بارون مي کنه

 

کمون رنگه به رنگش ديگه بيرون نمي ياد

 

رو زمين وقتي که ديو دنيا رو پر خون مي کنه

 

سوار اسب قشنگش ديگه ميدون نمي ياد

 

شبا شب نيست ديگه يخدون غمه

 

عنکبوتاي سياه شب تو هوا تار مي تنه

 

ديگه شب مرواريد دوزون نمي شه

 

اسمون مثل قديم شبها چراغون نمي شه

 

غصه ي کوچک دردي مثل اشک

 

جاي هر ستاره سو سو مي زنه

 

سر هر شاخه ي خشک

 

از سحر تا دل شب                

                            

 

جغد که هو هو مي زنه

 

دلا از غصه سياست

 

اخه پس خونه ي خورشيد کجاست ؟

 

قفله بازش مي کنيم       قهره نازش مي کنيم      مي کشيم منتشو     مي خريم همتشو

 

ديگه دي مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه

 

تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه

 

دنيا زندون شده

 

نه عشق ، نه اميد ، نه شور

 

برهوتي شده دنيا که تا چشم کار مي کنه

 

مرده ست و گور

 

نه اميدي ، چه اميدي ؟ به خدا حيف اميد !

 

نه چراغي ، چه چراغي ؟ چيز خوبي مي شه ديد ؟

 

نه سلامي ، چه سلامي ؟ همه خون تشنه ي هم !

 

نه نشاطي ، چه نشاطي ؟ مگه راهش مي ده غم ؟

 

حالا ما دوست داريم :

 

غم بره گريه کنون خونه ي غم جا بمونه ....

 

بايد تلاش کنيم مگر نه ديگه نمي نونيم مهربوني رو چگونه بايد نوشت .

 منبع :(پژمان اهورامزدا )



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:37

|+|

http://omid-20.blogfa.com

گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه .....

 

Lov31

صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.
 
چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.
 
با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .


Taraneh ha groups

 
همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم گفتم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.


 


 گفتم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز بعد از اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟
 
چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟


Tanha.

 

 

  

 

 

نظرت رو بگو میسی

 

 Omid zalzalak

 

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 10:11

|+|

http://omid-20.blogfa.com

دلم گرفته.....

 دلم گرفته..

 

 

رهگذر عاشق

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

   ناامید

 

دوستدار همه شما  امید 

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:14

|+|

http://omid-20.blogfa.com

سلام دوستان عزیز

 

  ~~~~~~~~~>  سلام دوستان عزیز  <~~~~~~~~~

 

از همراهی شما کمال تشکر را دارم.

 

سیستم من ویروسی شده و سرعت پایین آمده شاید نتونم زود به زود به روز کنم .

 

و اینکه   نتونم  به وبلاگهای زیبای شما سر بزنم ولی از شما می خوام که به من

 

سر بزنین و من رو تنها نگذارین.

 

سعی می کنم بعدا" سر بزنم و از خجالت شما در بیام.

 

با تشکر    امید  متولی

   

   

 

در یک غروب تلخ خدایا دلم گرفت

 

   در شوره زار غربت و غمها دلم گرفت

 

      من در تمام آیینه ها داد می زنم

 

         اینجا میان غربت دنیا دلم گرفت

 

           آیینه ها گواه دل خسته ی من اند

 

              ای همسفر ببین که چه تنها دلم گرفت

 

                                                  وقتی نگاه سرد تو در باورم نشست

       

                                                غمگین چو گشت خاطرم آنجا دلم گرفت

 

                                               دیگر کنار صحبت من گل نمی کنی

      

                                            می خوانم از نگاه تو این را دلم گرفت

 

                                         آخر کلام ای یادگار من

   

                                       کی می رسی به داد من اینجا دلم گرفت

 

 تقدیم به تو که بهترینی.....؟



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 17:53

|+|

http://omid-20.blogfa.com

به که باید دل داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

myspace layout

 

به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سفید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟



به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه ی شاد؟
به که باید پیوست؟به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله ی مستانه ی شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید ؟
به که باید پیوست؟

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي
باز اي سپيده شب هجران نيامدي
شمعم شكفته بود كه خنده بروي تو
افسوس اي شكوفه خندان نيامدي
زنداني تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دريچه زندان نيامدي
با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز
چون سر گذشت عشق بپايان نيامدي
شعر من از زبان تو خوش صيد كند
افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي
گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه
نامهربان من تو كه مهمان نيامدي


 

myspace layout

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:19

|+|

http://omid-20.blogfa.com

عاشقانه .................

Myspace layouts  

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر تو ام سنگين شده
اي به روي چشم من گسترده خويش
شايدم بخشيده از اندوه پيش
همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم ز آلودگي ها كرده پاك
اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من
اي ز گندمزار ها سرشارتر
اي ز زرين شاخه ها پر بارتر
اي در بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديد ها
با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست
اي دلتنگ من و اين بار نور ؟
هايهوي زندگي در قعر گور ؟
اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم
درد تاريكيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن
 سرنهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها
در نوازش  ‚ نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در كف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاييم خاموشي گرفت
MySpace Layouts 
پيكرم بوي همآغوشي گرفت
 جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهاني اين چنين سرد و سياه
با قدمهايت قدمهايم براه
اي به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه اي بيگانه با پيراهنم
آشناي سبزه زاران تنم
آه اي روشن طلوع بي غروب
آفتاب سرزمين هاي جنوب
آه آه اي از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست
چلچراغي در سكوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
 از طلب پا تا سرم ايثار شد
 اين دگر من نيستم  ‚ من نيستم
حيف از آن عمري كه با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيكرت پيراهنم
آه مي خواهم كه بشكافم ز هم
شاديم يكدم بيالايد به غم
آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي
همچو ابري اشك ريزم هايهاي
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟
اين فضاي خالي و پروازها ؟
اين شب خاموش و اين آوازها ؟
اي نگاهت لاي لايي سحر بار
گاهواره كودكان بي قرار
اي نفسهايت نسيم نيمخواب
شسته از من لرزه هاي اضطراب
خفته در لبخند فرداهاي من
رفته تا اعماق دنيا هاي من
 اي مرا با شعور شعر آميخته
 اين همه آتش به شعرم ريخته
 چون تب عشقم چنين افروختي
 لا جرم شعرم به آتش سوختي
Myspace layouts  
 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:5

|+|

http://omid-20.blogfa.com

 

 
شنیده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنیدن اینکه فرهادها از عشق شیرین ها خود را می کشتند و مجنون ها بخاطر عشق لیلی ها از کار و زندگی می افتادند هیچ گاه به شعف نمی رسیدم و در هیچ یک از این ها عشق الهی را نمی دیدم. هرچند که اطرافیانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما همیشه با افتخار می گفتم :" اگر این اسارت ،عشق است ، من هیچ
گاه خواهانِ عشق نیستم."                 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons            
عشق در نگاهِ آنها اینگونه بود ، که معشوق را همچون قناری در قفسی حبس می کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزدیکی ِ خود لذت ببرند. شنیدم که عاشقی به معشوقش می گفت :"عزیزم تو مالِ منی!!!!!!!".
چندین سال برایم اینگونه گذشت. در این مدت از اطرافیانم می پرسیدم عشق چیست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتی بود که من از آن می گریختم. تا این که توانستم با عارفی صحبت کنم و با یک برداشت ذهنیِ عالی که قدرت ِ توان بخش عشق را بیان می کرد آشنا شوم.
از او پرسیدم: عشق چیست؟
گفت :  عشق نیرویی است که اگر بخواهی  در وجودِ تو غرق می شود . نیاز به جاری شدن دارد تا تو آن را حس کنی پس تو معشوقی بر می گزینی تا با جاری کردنِ عشقِ درونی ات به او به شعف برسی.
پرسیدم : چرا خیلی ها ، با عشق اسارت می سازند؟
گفت : عاشق گل هیچ گاه بخاطر ِ علاقه زیادش به گل آن را از بوته جدا
نمی کند تا در لیوانِ آبی آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقیقیِ گل آن را در بوته باقی می گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآید.
گفتم : اینگونه خیلی سخت است و خیلی از انسانها نمی توانند دوری از

 

 

اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند    زحمتِ گل پروری برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث می شود که همواره او تو را در خانه حبس
می کرد تا نکند که از دست بروی تو هیچ گاه رشد نمی کردی.هرچند که برای خودِ او رنجی بزرگ بود .
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگی به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را
 می سوزانند ولی تابندگی ما از همین است و اگر روح ما ارزش چیزی را
داشته دلیل به آن است که سخت تر از دیگران سوخته است."*
سنگ سیاه زمانی به مجسمه ای زیبا مبدل می شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و این گونه است که تو لایق عشق الهی خواهی شد .
و او گفت: * "برایِ من شنیدنِ این که شن ساحل نرم است کافی نیست
می خواهم پاهای برهنه ام این نرمی را حس کند . معرفتی که قبل از آن احساس نباشد برای ِ من بیهوده است"*
 و من از این که پروردگار در قالب یک عارف تعریفِ زیبایی از عشق را به من ارزانی داشت بسیار خوشحالم .
در نهایت از تمامی آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاری کنم متشکرم از بچه گربه بازیگوشم گرفته تا تو دوستِ خوبی که این متن را می خوانی.
و یک تشکر مخصوص از پیام آور عشق و دوستی عیسی مسیح که برایِ آوردن این پیام بزرگ به هستی پای نهاد.



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 21:23

|+|

http://omid-20.blogfa.com

ّّّّّ** در انتظار نوروز ...

٭ در انتظار نوروز ۸۵...

آخرین مطلب سال 8۴

سلام سال نو مبارک .این قافله عمر عجب می گذرد. دوست داشتم یه چیز آموزنده هم کنار تبریکم بگم ولی با عرض شرمندگی فرصت نشد. آخره ساله دیگه همیشه یه چند ساعتی وقت کم میاد. من برای همه دوستانی که ایمیلشون رو می دونستم ایمیل زدم . اونم نه گروهی .برای هر نفر یک ایمیل زدم . یه کم سخت بود ولی ارزشش رو داشت. . برای اعضای وبلاگ هم چون خبرنامه ارسال می شه ایمیل نزدم . این چند روز همه سعی می کردیم کارای نا تموم امسال رو تموم کنیم . امیدوارم که موفق شده باشید. من یه خونه تکونی دیگه هم کردم. غیر از اینکه وبلاگ رو جابجا کردم . یکسری اشکالات بود که برطرف کردم (ای بابا تو هم کشتی ما رو با وبلاگت) . امیدوارم که همه با شادی و سربلندی وارد سال جدید بشید. برنامه من فعلا معلوم نیست ولی اگر عید مسافرت نرفتم سعی می کنم وبلاگ را خالی نگذارم.
بازم آرزوی موفقیت برای شما دارم تا بعد عیدخدا نگهدار.

 

    =============امید متولی===============

 

 



نوشته شده توسط امید متولی تاریخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:57

|+|

http://omid-20.blogfa.com