loveeeeeee |
|
اینجا هنوز تاریکیست...
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 16:1 |+|
اینم یه داستان رمانتیک و عشقولانه !
تو خيابون تند تند راه ميري... به هيشکي نگاه نمي کني.... کسيم به تو نگاه نمي کنه... از لابلاي پسراي قد لبند و مو ژل زده مي گذري.... و صداي خند ه هاي بلند دخترا رو مي شنوي و از کنارشون رد ميشي ........ از دور ميبينيش... با چشماي سياهش تو رو نگاه مي کنه... با بدبختي خودتو بهش ميرسوني.... ميري جلو... با هم قرار مي زارين برين يه رستوران شيک... يه رستوران پيدا مي کنين.... اول تو ميري جلو اونم پشت سرت داره مياد... ولي ....يهو...يه صدا.... صداي جيغ و بعدش له شدن.... برمي گردي نگاه مي کني... ميبينيش که له شده و رد چرخ دوچرخه چسبوندتش رو زمين... همون جا داد مي زني : ؛ خداياااااااااااااااااااااااااااا چـــــــــــرا من ســــــــــــــــوسکــــــمممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت 16:58 |+|
سادگی - حرف اول !!! ببخشید که این مدت آپ نکردم و تنهاتون گذاشتم چند خطی حرف دل واستون نوشتم امیدوارم که خوشتون بیاد . هيچ کس ويرانيم را حس نکرد ، وسعت تنهائيم را حس نکرد ، در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم راحس نکرد ، درهجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد ، آن که با آغاز من مانوس بود لحظه پايانيم را حس نکرد سادگي
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 0:55 |+|
حرف دل
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 21:11 |+|
درد دل ( ای روزگار ) شنيدم با خدايت عهد بستي همان جايي كه بر خاكم نشستي وگفتي چله مي گيرم برايت ولي پيمان خود را هم شكستي شكايت هم ندارم در كنارم کماکان ماه شب هايم تو هستي اميدي بر دعايت هم ندارم در اين هنگامه ي كوتاه دستي گرفته قلب خورشيد از دعايم و مي گويد كه خيلي خود پرستي عجيب است آسمان هم گريه سر داد!! ببين بغض خدا را هم شكستي بنال اي دل كه دنيا را بقا نيست چو آرامش در اين دنيا دارفنا نيست اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه گرد رو آينه ها فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشکل بی ستاره ها يه کم ستاره چيدنه اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه آرزوی عاشقا يه شب کبوتر شدنه اين روزا کار آدما دلای پاک بردنه نوشته شده توسط امید متولی تاریخ جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 22:0 |+|
من یه پسر دیوونم یه پسر دیوونم یه پسر دیوونم اینو همه میدونن! این وبلاگ رو واسه دل خودم ۲ سال پیش زدم. وقتایی که حوصلم سر میره میام اینجا مینویسم از احساساتم درونم از هرچی که بخوام مینویسم. اینجا مال منه سندشو دارم پس 4 دیواری اختیاری. پس تا بتونم مینویسم می فهمی؟! مینویسم یه بازیچه رو بیای ببری یه سال که سرگرمت کرد وقتی دیگه خسته شدی برش گردونی به همون عروسک خونه .بعد حالا دوباره بخوای بیای سراغش ...دیگه نه اون بازیچه هم غرور داره... اون عروسک هم دلش میخواد مال یکی باشه که هیچ وقت تنهاش نذاره که همه بازیها و خوشیاش با اون باشه ذره شبیه قصه ها بودیم آخه همیشه اخر قصه همین جوریه یکی راضی و خوشحال میره اون یکی میمونه و میسازه .یکی خندون یکی گریون .همیشه آخر قصه همین بوده یکی میره یکی میمونه. همیشه آخر قص ه همین بوده همیشه عشق یعنی آبر یعنی چشمای تر یعنی دل شکسته یعنی یکی که تنها مونده تنها با یه عالمه غم یعنی غروب یعنی بارون دیدی چه قدر شبیه قصه ها بودیم...حالا من میرم میرم حتی دیگه نگاهم رو هم بهت پس نمیدم .چون چشمات ایینه نیست از جنس آهنه .دل بستن به تو بزرگترین اشتباه من بود .چون تازه فهمیدم دلت از جنس سنگه.چون تازه فهمیدم تو همبازی همه عروسکایی !!!عروسکایی مثه من کلکسیون داری .پس جای من اینجا نیست اما حیف که دیر فهمیدم .حیف که دیر فهمیدم تو خاطره هات فقط نقش یه رهگذرو داشتم . بهش میگم دیدی اونم نموند؟دیدی اونم اهل عشق ودل نبود؟اما دلم همش ساکته .حرف نمیزنه آخه فکر کنم از اولم حرف زدن بلد نبود.................اره این منم عرو سک زشت تو..... همه این حرفارو زدم چون واقعا" دلم گرفته بود نوشته شده توسط امید متولی تاریخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 21:42 |+|
====> فريدون فروغي <==== تن تو نازک و نرمه، مثه برگ آبي آبي مهتابي نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 20:20 |+|
دو بیتی های زندگی....
من به راهی از فرط خیال راهها در چشم من بیراه شد زندگی روی غم آلودی نمود روی من در حسرت من ، آه شد من هراسان بودم از بیداد شب شب به پابوس من آمد،بیش و کم بیش و کم ، من ماجرای غم شدم در دلم زخمی نشت از نیش و غم من در اندام غریب شاخه ها لانه ای می خواستم از بهر خویش نارون با زاغ همراهی نمود لانه ای نامد مهیا تهر خویش من تب و تاب صدا بودم به شب نقطه ای تاریک بودم در زمین دست ناز آلوده ای فرفم شکافت خون من ریخت بر فرق زمین من به دنباله صدائی ،پا به پا گه به این سو ، گه به آن سو در تلاش هجو مردم، ذهن را آشفته کرد کین چنین افتاده ام در ارتعاش راهها رفتم،طلوغ و غروب دیده ام در پیچ و تاب جاده ها راهها و خستگیها هیچ بود درد بود،این رفتن بیراهه ها نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 11:56 |+|
عشق........
عشق یعنی... !!! پسربه دخترگفت:دوستم داري؟!اشک ازچشماي دخترجاري شد،مي خواست بره کهپسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينه که من دوستت دارم وطاقت ديدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپايين انداخت و گفت :ميدوني چيه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوري عاشقت شدم.پسردستاي دخترورها کردوباقيافه اي غمگين ازدخترجداشد.دخترفريادزد:مگه دوستم نداري؟؟!چراداري ميري؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم. ![]()
عشق![]() نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 18:52 |+|
عشق نامه..........
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 12:21 |+|
عشق مدار کسی است که ........ عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از پیامد ها و نتایج واهمه ندارد.او در اینجا و حالا زندگی می کند. نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 12:46 |+|
يك بغل دلواپسي....! نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 12:41 |+|
بدون شرح امروز داشتم شعر " دختراي ننه دريا " سروده ي زنده ياد احمد شاملو را گوش مي کردم . يه قسمتش خيلي توجه منو جلب کرد . ترسيم دنياي امروزي در سالها پيش : کوره ها سرد شدن سبزه ها زرد شدن خنده ها درد شدن
از سرتپه شبا شيهه ي اسباي گاري نمي ياد از دل بيشه غروب چهچهه سار و قناري نمي ياد ديگه از شهر سرور تک سواري نمي ياد ديگه مهتاب نمي ياد کرم شبتاب نمي ياد برکت از کومه رفت رستم از شاهنومه رفت تو هوا وقتي که برق مي جهه ، بارون مي کنه کمون رنگه به رنگش ديگه بيرون نمي ياد رو زمين وقتي که ديو دنيا رو پر خون مي کنه سوار اسب قشنگش ديگه ميدون نمي ياد شبا شب نيست ديگه يخدون غمه عنکبوتاي سياه شب تو هوا تار مي تنه ديگه شب مرواريد دوزون نمي شه اسمون مثل قديم شبها چراغون نمي شه غصه ي کوچک دردي مثل اشک جاي هر ستاره سو سو مي زنه سر هر شاخه ي خشک از سحر تا دل شب جغد که هو هو مي زنه دلا از غصه سياست اخه پس خونه ي خورشيد کجاست ؟ قفله بازش مي کنيم قهره نازش مي کنيم مي کشيم منتشو مي خريم همتشو ديگه دي مثل قديم عاشق و شيدا نمي شه تو کتابم ديگه اون جور چيزا پيدا نمي شه دنيا زندون شده نه عشق ، نه اميد ، نه شور برهوتي شده دنيا که تا چشم کار مي کنه مرده ست و گور نه اميدي ، چه اميدي ؟ به خدا حيف اميد ! نه چراغي ، چه چراغي ؟ چيز خوبي مي شه ديد ؟ نه سلامي ، چه سلامي ؟ همه خون تشنه ي هم ! نه نشاطي ، چه نشاطي ؟ مگه راهش مي ده غم ؟ حالا ما دوست داريم : غم بره گريه کنون خونه ي غم جا بمونه .... بايد تلاش کنيم مگر نه ديگه نمي نونيم مهربوني رو چگونه بايد نوشت .
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 20:37 |+|
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمیشه .....
نظرت رو بگو میسی
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه پنجم شهریور 1385 و ساعت 10:11 |+|
دلم گرفته..... از روزگار دلم گرفته دوستدار همه شما امید نوشته شده توسط امید متولی تاریخ یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:14 |+|
سلام دوستان عزیز
~~~~~~~~~> سلام دوستان عزیز <~~~~~~~~~ از همراهی شما کمال تشکر را دارم. سیستم من ویروسی شده و سرعت پایین آمده شاید نتونم زود به زود به روز کنم . و اینکه نتونم به وبلاگهای زیبای شما سر بزنم ولی از شما می خوام که به من سر بزنین و من رو تنها نگذارین. سعی می کنم بعدا" سر بزنم و از خجالت شما در بیام. با تشکر امید متولی
در یک غروب تلخ خدایا دلم گرفت در شوره زار غربت و غمها دلم گرفت من در تمام آیینه ها داد می زنم اینجا میان غربت دنیا دلم گرفت آیینه ها گواه دل خسته ی من اند ای همسفر ببین که چه تنها دلم گرفت وقتی نگاه سرد تو در باورم نشست غمگین چو گشت خاطرم آنجا دلم گرفت دیگر کنار صحبت من گل نمی کنی می خوانم از نگاه تو این را دلم گرفت آخر کلام ای یادگار من کی می رسی به داد من اینجا دلم گرفت تقدیم به تو که بهترینی.....؟ نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 17:53 |+|
به که باید دل داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به که باید دل داد؟
باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيده شب هجران نيامدي شمعم شكفته بود كه خنده بروي تو افسوس اي شكوفه خندان نيامدي زنداني تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دريچه زندان نيامدي با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز چون سر گذشت عشق بپايان نيامدي![]() شعر من از زبان تو خوش صيد كند افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه نامهربان من تو كه مهمان نيامدي
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:19 |+|
عاشقانه .................
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:5 |+|
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 21:23 |+|
ّّّّّ** در انتظار نوروز ... ٭ در انتظار نوروز ۸۵...
نوشته شده توسط امید متولی تاریخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 18:57 |+|
|